... حقیقتش این همه صغری کبری چیده بودم تا بگویم در ایام عسرت و رنج -که ما تازه وارد آغاز آن شده ایم- از قضا نیاز به تامل و خرد فزونی میگیرد. بدست آوردن جرات نگریستن به فاجعه، بزرگرترین خدمتی ست که فرهنگ و هنر به مردمان میتواند کرد و از آن سو، تریاق و افیون شدن برای صعود به سلسله مراتب هپروت نیز بزرگترین ننگی ست که فاضلابی به نام «صنعت فرهنگ» میتواند راهی سامعه و باصره ی جامعه کند. امروز بلاگ و ژورنالیسم و شبکه های اجتماعی و ... به عوض آنکه عرصه ی رویارویی این دو باشد، عرصه ی حذف فرهنگ به نفع صنعت فرهنگ است، به نفع صنعت هپروت و اوهام. در صنعت فرهنگ همه کار میکنند که آنچه را که فرهنگ میتواند قوه ی درکش را به آدمی بخشد، به محاق برند. صحنه ی ژورنالیسم سیاسی بعد از وقایع اخیر را دیده ای؟ نره قول های کنف شده از انتخابات سال قبل، در حال شاخ و شانه کشیدن اند که تقصیر همه قصورها از انتخاب شدن این دولت است و پیرمردهای خرفت پیروز آن انتخابات هم، کماکان خلق را فریب میدهند که بروید یک بخورید و صد صدقه دهید که اگر آن طرفی ها آمده بودند، الان چه ها که نشده بود! هیاهویی بزرگ میان این غوغاییان در گرفته ست برای هیچ، که مگر نفسانیات پلشت خویش را تشفی دهند و دماغ دیگری را بسوزانند. احدی نیست که «ببیند» و «بپرسد» و «دست از سماجت ندارد» که آخر از کجا و چطور شد که اینطور شد؟! همه چنان سخیف و کوتوله که برایشان خود فاجعه دردناک نیست، این که تقصیر تو بود و من نبودمش مهم است؛ قایق دارد غرق می شود و تقریبا کار خاصی هم نمیشود کرد، اما به عوض نجات جان خود و چند تن دیگر، با تیزی و دشنه به جان هم می افتند که بگویند تقصیر تو بود و حالا تو باید کشته شوی! آنقدر حقارت و صغارت ذهن و زبان شان را گرفته که نمی فهمند اگر رقیب کین توزشان را هم بکشند، بعد از غرق شدن کشتی خودشان هم خواهند مرد! و باز نمیفهمند که این جنگ زرگری که آتش تنورش را یک سال آزگار است گرم و سوزان نکاه داشته اند، جنگی برای تصاحب کرسی رهبری سوم است و این پاپتی های ننر و نفهم، جز پیاده نظامی برای آن نبرد نیستند. یا آنقدر ابله اند که نمیفهمند یا البته خوب میفهمند و نیز به جاهای خوب وصلند! ماجرا با یک نمایش مضحک صندوق رای نه به پایان رسید و نه به پایان رسیدنی ست. تنور باید داغ بماند و احساسات در سطح هیجانات دبیرستانی و داربی های فوتبال تا یک وقت خدایی ناکرده عقول هیولانی رنگ فعلیت نبینند و از خود نپرسند حالا که یک سال از آن معرکه ی کذایی گذشت، چرا ما هنوز داریم برای کاندیداهای آن کل میندازیم؟
صنعت فرهنگ به همین سادگی عمل میکند. لیک حالا که رفته رفته کارد به استخوان نزدیک میشود و شوری آش توی ذوق میزند، حوصله ی خلق نیز از این صنعت فرهنگ سر می رود. همه با خود میگویند لعنت بر این فرهنگ و سیاست که این چنین دهان ما را صاف کرده. اما از قضا همین جاست که نور امید می تواند هویدا شود: از فرهنگ، یعنی از آنجا که «جرات نگریستن به عمق فاجعه» بالیدن میگیرد. اینجاست که تازه خاک برای شکوفه زدن پرسش حاصلخیز میشود. وقتی که در تب و تاب فاجعه، خاک ذهن شخم میخورد و مزاج اندیشه، تمام محتویات مهوع صنعت فرهنگ را یک جا استفراغ میکند. اینجاست که گوارش نیروی حقیقی خود را باز می یابد، درست پس از نفرت از (صنعت)فرهنگ، میتواند پذیرای فرهنگ شود. اینجاست که درست در میانه ی هیاهوی کوس جنگ و نزول خشکسالی و بلای قحطی، ضرورت و اهمیت تامل و اندیشیدن و فرهنگ صدچندان میشود. آنان که میپندارند این کارها مال شکم های سیر است، هنوز شکم هایشان زیادی سیر است. استیصال و رنج و سبکی تحمل ناپذیر هستی هنوز به جان شان نیفتاده تا معنای تشنه ی حکمت بودن و پیوند حیاتی آن با ذات حیات را بفهمند..
این همه که گفتم مقدمه ای بود تا در فرصتی بهتر، با سبکی کمتر آشفته و رساتر، وارد معمای هستی انسان شویم و با هم بکوشیم که به آن بیندیشیم...
خواجه در نقش بند ایوان است...
ما را در سایت خواجه در نقش بند ایوان است دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:21