روزی رهگذری رند را پرسید: ای رسوای دو عالم! رمز و راز ستایش خردمندان از کودکی چیست؟ نه مگر آنکه کودکان نادانند و بی خرد و کارها کنند که در
بزرگسالی، جز به شرم شان نینجامد؟
رند فرمودش: خاک دو عالم بر سر بی خردت کنند! فکر میکنی آن خردمندان شیفته ی «دوران» کودکی اند؟ یا خواهان بازگشت به آنند؟
رهگذر گفت: پس نه پس! مگر مرض دارند نام کودکی را ببرند، اما چیز دیگر مراد کنند؟!
رند که از گستاخی عابر خونش به جوش آمدی، او را خطابی عتاب آلود فرمود: تن دوسنت اگزوپری را در گور همی لرزاندی نادان! لابد شاهکار آن حکیم -شازده کوچولو- را کتابی برای خردسالان می پنداری و نره غول های چون خود را معاف از خواندش می پنداری؟!
رهگذر که از خشم رند به شرم آمدی، او را نالان بگفت: پس تو ای رند، خود راز آن گفته و کتاب آن حکیم را بر من بگشای!
رند که تضرع رهگذر بدید، چنینش گفت: کودکی ضد بزرگسالی یا دوره ای در برابر آن نیست. هیچ کودکی ابتدا به ساکن خویش را کودک ننامد، بل این بزرگان باشند که وی را چون کودک خطاب کنند و کودکان در برابر این خطاب بزرگسالان است که خویش را چون کودک می فهمند.
رهگذر در اندیشه بود که پرسید: یا رند! چه خوب گفتی، اما این چه دخلی به سوال من داشت؟
رند بی صبری رهگذر را ملامت کرد و سپس گفت: ستایش از کودکی، همانا ستایش از تصویری باشد که بزرگسالان از کودکی در اندیشه دارند، آن خردمندان که کودکی را می ستایند، نه به خود خاطرات عهد کودکی، که به آنچه که هم اکنون از کودکی میفهمند گرایش دارند.
- خب آن چه می فهمند چیست؟
- آن تصویر مستطاب از کودکی، چیزی نیست مگر نفی حاقت بزرگسالی!
- مگر بزرگسالان مرتکب کدام حماقتند؟
- این حماقت که برآن پندارند که خود بزرگسالند!
- نفهمیدم! مگر بزرگسال نیستند؟!
- هستند، من که نگفتم نیستند، لیک چنین پنداشتن که هم اکنون بزرگسالند لاجرم خود حماقتی ست بی پایان! برای آنکه چیزی حماقت باشد، نیازی نیست که باوری کذب و بی ربط باشد، بزرگترین حماقت ها خود زاییده حقایقند!
- حالا حماقت نهفته در این پندار مگر چیست؟
- تذکر به این معناست که «من دیگر کودک نیستم!»، یعنی «من دیگر آن لوح سفید و رها نیستم که بتوانم سبک بال بر زمین هستی گام بردارم و از سر غریزه ی ناب حیات، میان رازهای ژرف و امکانات بی پایان هستی برجهم!». حماقت این پندار، نهفته در «بردگی در بند اهداف و غایات خردمندانه» است، نهفته در این که «حالا که بزرگسالم، باید راه و مسیری معین را برگزینم، بر آن متمرکز شوم و هر مسیر و امکان دیگری را همچون حشو و حاشیه از زیست خود مبری کنم و بی خبر از احوال و رازهای هستی شوم». آنکه باور می کند بزرگسال است، آنکه عصای عاقل و بالغ بودن را قورت می دهد، از یاد می برد که چگونه می توان آزاد بود.
- یعنی کودکان آزادند؟
- نه! کودکان آینه ی آزادی سرکوب شده ی بزرگسالانند! بزرگسالان معنای کودکی را جعل می کنند و به کودکان نسبت می دهند، تا مگر در سایه ی این جعل واجد فضیلت حماقت وار بزرگسالی بودن باشند، لیک این دسته بندی جعلی کودکی/بزرگسالی خود در میان آمده تا دسته بندی حقیقی آزادی/بردگی را نبینیم و نفهمیم، تا با جعل فضیلت بزرگسالی، رقت بردگی خویش را فراموش کنیم
- پس ستایش کودکی، همانا ستایش آزادی نقابدار است؟
- آزادی هماره نقابدار است!
خواجه در نقش بند ایوان است...
ما را در سایت خواجه در نقش بند ایوان است دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:21