0) دبیرستان که بودم، چشم دیدن مشاور رو نداشتم. همیشه فکر میکردم که حضورش ناقض آزادی و اختیار بچه هاست، نه به این خاطر که دستور درس خواندن و محدود کردن اوقات فراغت رو میده. از قضا همیشه یکی از دانش آموزهایی بودم که درس های تخصصیم -فیزیک رو مخصوصن- دوست داشتم و حتا محض تفریحات هم کتاب های غیردرسی فیزیک میخوندم. البته وضع نمراتم خیلی تناسبی با علایقم نداشت، یک دانش آموز متوسط که تا باهاش هم کلام نمیشدی، متوجه اهمیت یا علاقش به درس نمیشدی! داشتم می گفتم، حضور مشاور برام همیشه مسخره و حتا توهین آمیز بود، چون بنا بود «دوست داشتن کاری رو که خودم دوستش داشتم، بهم یاد بده». بهم یاد بده چطور با درس ارتباط برقرار کنم، چیزی که اصلا باید از درونم میومد! یا بهم یاد بده چطور درسی رو بفهمم یا بخونم، باز هم چیزی که برای هر فردی لابد قلقی جدا داشت. حضورشون صرفا برای تقلید از ادای مضحکی بود که آن زمان به تازگی مد شده بود و هنوز هم -ولو کم رمق تر- ادامه داره. تقلیدی که خیلی هم بی دلیل نبود: تلکه کردن اولیای پول دار، فریب دادنشون با این تصور که «با به روز ترین متدهای آموزش»، فرزند بی اشتیاق و سر به هواشان را «موفق میکنند». الحق هم که خوب جواب میداد...
1) نفرتم از ماهیت مشاوره و مشاورها باعث می شد تا به تمام حرف هاشون با سوء ظن نگاه کنم. خیلی برام اهمیتی نداشت که برای رام کردن گله ی دانش آموزان، از چه ترفندهایی استفاده میکنند: روان شناسی، خطابه، دین، فلسفه، علم، تاریخ یا حتا تجارب شخصی خودشون یا دانش آموزان شون. آن اوایل سعی میکردم از آنها مچ گیری کنم، خوب دقیق شم و بفهمم که کجاها حرف نادقیق و غلط میگن. اما بعد از مدتی متوجه شدم این روش چندان جواب نمی دهد. با این کار حداکثر میشد مچ مشاورهای دسته چندم رو گرفت که «مشق»هاشون رو خوب انجام ندادن یا هنوز «خبره» نشدن. انگار با این مچ گیری هل شون میدادم به سمت «مشاور بهتر شدن» به جای اینکه از مدار مشاور شدن خارج شون کنم. مشکل بعدی هم این بود که مشاورهای ما تحت رهبری یک مشاور «کله گنده» بودن که دیگه نمیشد به این سادگی به خدمت اون رسید. برای همین روشم رو کم کم تغییر دادم. حالا سعی میکردم به جای بند کردن به محتوای حرف هاشون، به «منظور»شون از اون حرف ها گیر بدم. سعی کنم نشون بدم که اون ها حرف های درست رو برای اهداف نامربوط و پرت به کار می برند. با همین روش بود که تونستم حداقل خودم و تعداد معدودی از دوستای دور و برم رو از میدان نفوذ و قدرت مشاورها دور کنم.
2) یادمه یکی از چیزهایی که خیلی زود درگیرم کرد، استفاده ی مشاور از نظریه هرم مزلو بود. یک روز که بچه ها از درد معمول «بی انگیزگی» می نالیدند و از مشاور می خواستند تا با فرمولی جادویی این درد آنها را درمان کند، مشاور خیلی ظفرمندانه و با ژستی شبهه علمی شروع به توضیح این نظریه کرد. این تز نسبتا ساده و ولگار که نیازهای انسان در یک سلسله مراتب از نیازهای زیستی شروع میشود و به نیازهای انگیزشی ختم می شود و این که اگر کسی در نیازهای اولیه اش دچار مشکل باشد، چندان به سطوح بالاتر راه نمی برد. این که این نظریه خود بر پایه چه مشاهداتی به دست آمده و چه مفروضات ویرانگر انسان شناختی و فلسفی در پس خود دارد، موضوعی بود که خیلی بعدتر، وقتی دانشجوی فلسفه شدم به آن پی بردم. اما همان زمان، با مطالعات و تجربیات شخصی خودم و اطرافیانم، یک سوال بزرگ برایم پدید آمد: آیا جز این است که شکوفایی و خلاقیت، اتفاقا در شرایطی که زندگی دشوار و فشرده میشود، تازه شکوفه می زند؟ حرف های مزلو درست باشند یا غلط، آیا باید از آنها نتیجه گرفت که برای شکوفایی و خلاقیت و رسیدن به سطحی انسانی، باید زمینه های آغازین را فراهم کرد؟ و خب سوال دیگری که قدری فلسفی تر بود: چرا انسانیت را در یک سلسله مراتب وجودی باید در راس هرم قرار داد؟ از کجا معلوم که انسانیت پایین تر نباشد؟ پایین تر از کف، در اعماق؟ قاعدتا ذهن آن روزگارم برای ادامه دادن چنین سوالاتی هنوز خیلی نحیف بود، باید تجارب زندگی و مطالعاتم انباشته تر میشد، گذرم به فلسفه و از میان فیلسوفان به نیچه می افتاد، تا قدرت اندیشیدن جدی تر به این پرسش را بدست آورم...
خواجه در نقش بند ایوان است...
ما را در سایت خواجه در نقش بند ایوان است دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:21