خانه کردن در دامنه ی آتشفشان، کارهای بعد از مرگ و چیزهای دیگر...

خرید بک لینک

0) اگر روزی از خواب بیدار شدید و تا شعاع صدهزار کیلومتری خود هیچ انسانی را ندیدید، دست به چه کاری می زنید؟ شما را نمی دانم؛ من اما قطعا دو کار، و فقط این دو کار را ترجیح میدهم: نواختن و نوشتن. اگر استعداد درست یا آموزش درستی در نوازندگی می دیدم، شاید حتا کرایه نمی کرد که درس و مدرسه را هم ادامه بدهم. اما خب نشد! از تقدیر بنالم یا از کم همتی خودم نمی دانم، ولی این حسرت از آن هاست که توی گور تاریک و نمناکم همدمم خواهد بود. راستی فکرش را کردید که بعد از مرگ قرار است چه چیزی را با خود زیر زمین ببرید؟ آرزوهایی که اینقدر برآورده نشدند تا بیات شدند، حسرت شدند. آن ها آخر شهر زیر خاک و گورها را خوب میشناسند، مگر نه این که آنها همان نوزادان گورزاد ما و زندگی هستند؟ بگذریم، بعد از مرگ فرصت کافی داریم تا آن زیر، بهشان فکر کنیم...

1) نواختن که نشد، یعنی آنچه که باید نشد. اما نون دیگری هنوز برایم مانده، نون نوشتن. نوشتن را البته با نویسندگی نباید اشتباه گرفت. لااقل من یکی، هر چه از نوشتن سر کیف می آیم، از نویسندگی متنفرم! از نویسنده ها هم. یادم رفت بگم، از نوازنده ها هم! به دو دلیل: اول این که این موجودات به جای زندگی کردن با هنرشان، آن را استثمار می کنند، به این و آن برای چندرغاز می فروشندشان، و از همه بدتر این که به میل دیگران، آن را مثله می کنند. دلیل دومش هم البته قدری صادقانه تر است، آدم را به حسادت و حسرت توامان می اندازند. حسادت و حسرت از آن چه که در زندگی و وجودشان رخ داده تا شاهکار بیافرینند. حتا اگر آن چیز، بیماری کشنده ی پروست یا شب بیداری های مالیخولیایی کافکا باشد..

2) نویسندگی اسم فاعل است، نوشتن اما اسم مصدر. نویسنده شبیه آن شکارچی ست که با نعش شکارش ظفرمندانه عکس یادگاری میگیرد، نوشتن اما خود واقعه است، خود رخداد، حادثه و جریان. بی آنکه از از فاعل خاصی سر زده باشد. شبیه خطوط میدان مغناطیسی که از همه اشیا رد می شود و فضا را میگیرد، نوشتن هم آن چیزی ست که خود نویسنده را تصرف می کند، تن اش را به ارتعاش و شور می آورد، آنچنان که اگر قلم به دست نگیرد، خیلی زود بیمار میشود و ای بسا از پا در می آید..

3) نوشتن اما همیشه به میل و خواهش و فرمایش ما، آفتابی نمی شود. می شود که ساعت ها، بل سال ها چشم به قلم به دوزی و جز طرهات ننویسی. این انتظارها پیر میکنند، نه از آن پیری ها که پخته شوی، بل از آن پیری ها که آرزوی مرگ بکنی اما مرگ ناز کند! چه شد؟! مگر حرف از آرزوی نوشتن نبود؟ مرگ چه می گوید؟ مگر نوشتن مرگ است؟ اگر مرگ کنده شدن از شبکه ی نامتناهی مناسبات و آدم ها و موجودات است، بی تردید نوشتن مرگ است. آن که به سرش می زند بنویسد، شبیه مجنونی ست که خانه در دامنه ی آتشفشان فعال بناکند تا فوران مواد زیبای مذاب را به چشم ببیند، مرگ زیبایی ست. اما اگر عمری بگذرد و آتشفشان خست به خرج دهد چه؟ اگر مجنون ما به مرگ طبیعی بمیرد و آخرین صحنه ای که به چشم میبیند رودی از آتش آرام و درخشان نباشد که به سمتش می آیند چه؟

4) با هم گوش کنیم، Virtue از جسی کوک

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.


دریافت

(این دو ویدئو را از اجرای دو دقیقه ی اول این قطعه حتمن ببینید: بخش اول - بخش دوم)

خواجه در نقش بند ایوان است...

ما را در سایت خواجه در نقش بند ایوان است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:21

صفحه بندی