روزمرگی های یک دانشجوی فلسفه - 1

خرید بک لینک
وقتی همه ی شرایط دست به دست می دهند تا ناامید باشی، مبارزه برای امیدوار بودن، حماقتی دلچسب خواهد بود! از روز اول که رشته ی فلسفه را انتخاب کردم، تصوری کمابیش واقعی از شرایط نامساعد کاری این رشته داشتم، شرایط نامساعدی که شاید خود فلسفه هم در پدید آمدنش سهمی داشته باشد. آدم ها برای خریدن کفش به سراغ کفاش می روند، اما افکارشان را از صنف خاصی نمیگیرند و اصلا نباید هم بگیرند! بدیهی ست که با این وضع، در یک جغرافیای گل و بلبل هم فیلسوفان وضع خوبی نداشته باشند -که عمدتا در سرتاسر جهان ندارند- چه رسد به وضع ما، آن هم مایی که در بحرانی ترین ادوار تاریخ معاصرمان به سر می بریم...

تحمل این وضع، خیلی دشوارتر از تحمل بیکاری ست. نه تنها برای ما فارغ التحصیلان فلسفه کاری در کار نیست، بلکه درست نمی دانیم که اصلا کار ما باید دقیقا چه کاری باشد؟ قاعدتا نهادهای آموزشی و پژوهشی کشور، آنهایی که میخواهند برنامه ریزی بنیادین بکنند یا تحولات جدی رقم بزنند باید سراغ ما بیایند، اما آیا میان حکمرانان ما اصلا کسی سودای برنامه ریزی و توسعه دارد؟ برای یافتن پاسخ کافی به وضع علوم انسانی و رشته ی فلسفه در قیاس با مهندسی ها و حتا علوم پایه نگاهی بیندازیم.

حالا اصلا فرض کنیم که چنین اراده ای هم در کار باشد؛ یک دانش آموخته ی فلسفه باید از چنین فرصت شغلی راضی باشد و دست از پا نشناسد؟ ماجرا به این سادگی ها نیست! به عنوان یک تجربه ی شخصی میتوانم از اساتید خودم یاد کنم، کسانی که در مرکزی ترین دانشگاه کشور، یعنی دانشگاه تهران کار می کنند و از قضا، سمت های اجرایی آنچنانی در شوراهای مربوط به علوم انسانی دارند. ظاهر ماجرا چنین است که افسار تمام علوم انسانی را به آنان سپردند و به آنها در شواری تحول علوم انسانی سمت داده اند تا به لطف تصمیمات و برنامه ریزی هاشان تحولی پدید آورند، نتیجه اما سخت مضحک است: برنامه ها و کارهایی که حتا خودشان در مقام مدرس و محقق وقعی برایشان قایل نیستند، چه رسد به دیگران. آنها مجبورند اراده ی قدرت سیاسی را در قالب برنامه ها و تصمیمات و عبارات اتوکشیده و شبهه فلسفی «صرف کنند»، به مانند ارتشی که از فرمانده خود «سان ببیند» و در نهایت زیر رنگ و لعاب عبارات پر طمطراقی مانند «تحول علوم انسانی»، تکرار وضع موجود را «قی کنند». شاید به همین جهت هم باشد که فسردگی و ناامیدی، سیمای عمومی گروه های فلسفه و حتا اساتید این گروه ها را تشکیل میدهد. اگر آدمی اندکی تعهد درونی به اندیشیدن و خردمندی و فلسفه داشته باشد، اصلا مگر می تواند از این وضع جز نارضایتی حال دیگر داشته باشد؟ و اگر هم که خبری از آن تعهد درونی نباشد یا رفته رفته کم رنگ شود، البته که راه برای چرندگویی و مارگیری و ... گشوده می شود. وضع دو استاد بازنشسته ی گروه فلسفه ی دانشگاه تهران، که یکی افسرده و دیگری مهمل باف شده اند از این حیث عبرت آموز است: داوری اردکانی و ابراهیمی دینانی.

در دنیای توسعه یافته هم اگرچه وضع بهتر است، اما ماهیتی چندان متفاوت ندارد: اساتید و اندیشمندانی که جذب قدرت سیاسی یا اجرایی و ... می شوند، خیلی زود نبوغ و خلاقیت خود را از کف می دهند، به تکرار گفته های قبلی خود روی می آورند و به مانند یک مهندس برق یا روان شناس یا متخصص داخلی، فلسفه را چیزی در حدود شغل و پرنسیپ حرفه ای خود به جا می آورند.

اما دسته ی دیگری از اندیشمندان را در غرب میتوان سراغ گرفت که تن به زندگی روتین و کارمندی فلسفه نداده اند و از راه فعالیت روشنفکرانه، کوشیده اند تا طراوت و صلابت فکر خویش را حفظ کنند و حرف های خود را نه فقط برای دانشجویان و متخصصان و مدیران، بل خطاب به عموم جامعه بگویند. راهی شبیه به مسیر هنر و هنرمندان. هنر نیز ترجیح داد به عوض آنکه به هیئتی صرفا آکادمیک تقلیل یابد، با مخاطب عمومی در ارتباط باشد، ترجیحی که البته هوشمندانه بود: بقای هنر به مماس بودنش با زندگی بی واسطه ی انسان هاست و اگر هنر هم به قامت کارمندی در می آمد، لاجرم چیزی از آن باقی نمی ماند.

شوربختانه، این راه دوم نیز تقریبا در حال ویرانی ست: تسلط بازار به معنای کاملا متاخر و نولیبرال آن بر تمام عرصه های حیات اجتماعی، بدل کردن آثار هنری و فکری به «کالا»هایی که باید مطابق ذوق و جیب مخاطبان خط کشی شوند، روز به روز از رمق هنر به معنای عام آن می کاهد و فلسفه نیز اگر بخواهد از خانه ی امن آکادمیکش بیرون بیاید، تا خرخره در این مناسبات مهمل غرق می شود، گو اینکه کمابیش چنین شده..

برای یک دانش آموخته ی فلسفه، به ویژه اگر وصل به منابع رانت نباشد و با ایدئولوژی حاکم سر سازگاری نداشته باشد، تقریبا انتخاب شرافتمندانه ای برای گذران زندگی از راه فلسفه باقی نمی ماند. او پس از آنکه سالیان درازی از عمرش را صرف آموختن مطالبی کرد -که شاید در یک نظام آموزشی درست، 2 سال نیز برایشان کفایت می کرد- تازه در ابتدای راه است، باید مذبوحانه بکوشد و دست و پا زند تا به میانجی مهارت ها و علایق دیگرش، شاید بتواند گلیم خود را از آب بیرون کشد.

به عنوان یکی از همین دانشجویان، کسی که تا چند ماه قبل با صفات آنچنانی «دانشجوی خوب فلسفه»، «فرد عمیق و مطالعه کرده» و حتا «فیلسوف» و ... خطاب می شدم، حالا باید برای ادامه زندگی حرفه ای خود، زندگی ای که حالا دیگر تک نفره هم نیست؛ کاری جدی کنم و تصمیمی مهم بگیرم. باید همه ی آن القاب آکادمیک آنچنانی را -ولو در دوره ی دکتری هم قبول شوم- بگذارم در کوزه!

از معدود بخت هایی که حین نگارش پایان نامه ام داشتم، تقویت زبان انگلیسی و فراگیری نسبی زبان فرانسه بود. حالا که زندگی در توزیع بدشناسی برایم سنگ تمام گذاشته روا نیست که این شانس های آخر را هم به حال خویش رها کنم. باید کار ترجمه را گام به گام شروع کنم و آرام آرام وضع زبان هایم را هم بهتر کنم. در چنین اوضاعی از صفر حدی شروع کردن، کار ساده ای نیست؛ اما مبارزه با ناامیدی شرط امیدواری ست و نه برعکس. به قول نیچه: زندگی سراسر هنر و خلق کردن است و بزرگترین هنرها، خلق کردن خویش. وقتی همه ی راه ها بسته می شود و بی هنری همه ی هستی را فرامیگیرد، یا باید بزرگترین هنر را برگزید یا حیات نباتی...

خواجه در نقش بند ایوان است...

ما را در سایت خواجه در نقش بند ایوان است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:21

صفحه بندی